سيد محمد باقر برقعى

38

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عطش شوق مپرس كز چه به من يار ، جز عتاب نداشت * نظر به سوز دل و ديده پر ز آب نداشت قسم به سوز دل اهل غم كه سوخته‌ام * اگرچه دل ز الم تاب التهاب نداشت خراب بودم از اوّل به كار عشق ، ولى * كسى خبر ز من خانمان خراب نداشت به ساغرم مى غم ريخت ساقى از سر شوق * چه گويمش به سبو غير از اين شراب نداشت ز زندگانى و اين روزگار پرآشوب * سؤال داشتم امّا كسى جواب نداشت نوشته‌اند ز حق و حساب گرچه كتاب * و ليك آنچه كه من خوانده‌ام كتاب نداشت تو از حساب و عقاب جهان چه مىپرسى * كه بىحسابى كار جهان حساب نداشت نشد نصيب من آرامشى هم از ره خواب * كه ره كه گشت پريشان خيال خواب نداشت ز سعد و نحس و ز فتح و شكست طالع من * مگر كه هيچ زمان پاى در ركاب نداشت فسرده شد تنِ چون آتشم ز بس ماندم * به سايه‌اى كه نشانى ز آفتاب نداشت ز هيچ سو عطش شوق من نشد سيراب * جهان براى من تشنه جز سراب نداشت ولى به كار خود آخر گشايشى ديدم * مگو از اينكه جهان هيچ فتح باب نداشت نكرده است اگر « آتشى » به كس نفرين * اميد هم به دعاهاى مستجاب نداشت شب‌زنده‌داران گرچه در عبرت سراى دهر حيرانيم ما * از دل آيينه‌سان روشنگر جانيم ما نقش پايى در بيابان طلب گر مانده است * اين اثر از ماست خضر اين بيابانيم ما تا اشارت هست كى گوييم از انگشترى * فرّو حشمت بين كه بىخاتم سليمانيم ما آهوى صحراى وحشت نيستم اى شوخ چشم * در كُنام زهره‌داران شير غرّانيم ما ما سر تسليم پيش دوستان داريم و بس * خصم را گو بىمروّت مرد مىدانيم ما سر نمىدزديم از گردن فرازيهاى خويش * در مصاف سركشان شمشير عريانيم ما كى ز خورشيد خزانى زردرويى مىكشيم * نوبهار سايهء سبز گلستانيم ما گرمى و شور و نشاط راست طبعان هم ز ماست * گرچه در اين باغ همچون تاك پيچانيم ما